خیلی وقته ننوشتم . چون حالم خیلی بد بود . افسردگی وحشتناک در حدی ک کم کم داشتم قبول میکردم برم پیش روان شناس . زنگ زدنای مداوم تو .غیرتی شدنای الکیت ک با کی کجا رفتی در صورتی که نقشی توی زندگیم نداشتی . تبریک گفتن تولدم . توجه های بیخودی . تا اینکه توی دریا داشتم غرق میشدم . وقتی نجات پیدا کردم تصمیم گرفتم دیگه نذارم اینجور نصفه و نیمه با اومدن و رفتنت اذیت کنی . یک هفته جواب زنگ زدنای بی موردتو ندادم . ولی فقط 1 هفته طاقت آوردم . جوابتو دادم منه لعنتی . دردو دل کردنای تو .حرف زدنت از شروع دوباره رابطه مون . یه هفته هی میخواستی قرار بذاری ببینیم همو . نشد . من خسته تر از این بودم که یه رابطه رو اینجور کژدار و مریض کش بدم . رابطه ای ک رابطه هم نبود . هیچی نبود . بچه بازی بود . بلاکت کردم . غروب دیدم با یه دختر از خونتون اومدی ... عصبی شدم . ب مرز جنون رسیدم ... از عصبانیت چه کارایی ک نکردم . کشیده ای که خوابوندم توی گوشت ... هرزه عوضی
برچسب:
نویسنده: متین محمدپور